...و من هرسال اینروزها

سکوت می کنم
صدای آشنایی از دور به گوش میرسد
گویی صدای پای رهگذر است
رهگذری که سالها به
سویم می آید و هرسال این روزها از من عبور می کند
غریبه ای که گویی آشناست
هرچه می اندیشم گویی جایی او را دیده ام
...چشمانش ، نگاهش از جنس نگاهیست که سالها مرا
نه ، نه
...باور نمیکنم
یعنی او مرا می خواند!؟
صدایش چه آشناست
و قصیده ای که می خواند
گویی جایی آنرا نوشته ام
بگذریم
اما درکنار رهگذر
پا به پای او
قدمهایم را جای قدمهایش گذاشتم
واو راه به بینهایت مبرد
همچنان سکوت می کنم
و این ترانه چه زیباست
با پنجه ی مژگان چشمی آشنا به چنگ دلنواز سکوت رهگذر
چشمی آشنا!؟
پلکهایش چه مهربان است و نگاهش چه غریبانه
و سکوتی غریب در سیاهی چشمانش می درخشد
سکوتش با من سخن می گفت
و چه دلنشین و آرام در قلبم طوفان به پا میکرد
و همچنان پا به پای رهگذر عبور می کردم
از تلاطمی که در قلبم بود
و از سکوتی که در گوشم نجوا میکرد
آرام به خواب رفتم
و اینصدای رهگذر بود که مرا می خواند
گویی جایی این صدا را شنیده بودم
...و شاید این صدا را خود
هرچه بیشتر می اندیشم خودرا به رهگذر نزدیکتر میبینم
و او همچنان راه به بینهایت مبرد
و من قدمهایم را جای قدمهایش می گذاشتم
و چه آرامشی داشت گرمای دستانش
...و نوازشهایش مرا در رویای شیرینی رها میکرد
کاووس غریبی بود
شعله ها سر به بینهایت میکشید
به هر طرف که میرفتم صدای شیون بود و تمنا
چشمان خیرهای که سرخ بودند و بر افروخته
نگاههایشان کوه را ذوب می کرد
عریان بودم
گویی حرارتی از درون مرا می سوزاند
فریاد می کشیدم اما کسی صدایم را نمیشنید
گویی بختکی سینه ام را چسبیده بود و من
دیگر تنفس برایم سخت شده بود
موجوداتی از جنس چرک و خون مرا در خود فرو میکشیدند
بوی تعفنشان تمام وجودم را فرا گرفته بود
کاووس غریبی بود و من فریادش کشیدم
...
سکوت همه جا را فرا گرفت
دیگر نهشعله ای بود و نه تعفنی
...آری من آرا فریاد کشیده بودم و نامش
چه آشناست
واژه ی غریبیست
آرامشی عجیب در آن موج میزند
به غریبه می اندیشم
همان رهگذر که در کنارش قدم میزدم
راه به بینهایت میرود و من نیز
...رد پای رهگذر را همچنان می بینم اما خودش را
هرچه پیش میروم صدای قدمهایش نزدیکتر می شود
...اما خودش
به هر سو که مینگرم جز بینهایت نمیبینم
...حضورش را حس میکنم اما خودش را
به چشمانش می اندیشم و چشمان خود را مینگرم
...و صدایش را
صدای خویش را میشنوم
و او هر سال اینروزها از من عبور میکند
آری
اکنون که مینگرم در تمام راه کسی را جز خود نمیبینم
گاهی دور از خو بودم و گاه نزدیک
و او هرسال اینروزها از من عبور میکند
ومن همچنان راه به بینهایت میبرم
و من هرسال این روزها از خود عبور میکنم
...واژه ی غریبی بود
همان که کاووس مرا میشکاند
راه را که مینگرم از او آغاز شده بود و من ره به بینهایت مبردم
و در بینهایت او در بینهایت در انتظار من نشسته بود
و من هرسال اینروزهااز خود عبور میکنم
واژه ی غریبیست
آرامشی عجیب در آن موج میزند
نام او را میگویم
همین که فریادش میزدم
دیگر هیچ نمیفهمیدم جز آرامشی که مرا نوازش می کرد
گویی در او غرق شده ام
چه با شکوه و با عظمت
نامش واژه ی غریبیست
و تا فریادش میزنم دیگر هیچ نمیشنوم
و من هر سال اینروزها از خود عبور میکنم
و اورا به نام زیبایش می خوانم
...خدا
__________________