تبليغاتX
تنهاییهای سحروناامیدی
درمورد همه چیز
TinyPic image

TinyPic image

TinyPic image

TinyPic image

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 3:30 بعد از ظهر  توسط سها.مهدی | 
\

من از خزان به بهار از عطش به آب رسیدم

من از سیاه ترین شب به آفتاب رسیدم

هم از فریب رهیدم هم از سراب گذشتم

که از خمار به دریایی از شراب رسیدم

به جانب تو زدم نقبی از درون سیاهی

به جلوه ی تو به خورشید بی نقاب رسیدم

اگر نشیب رها کردم و فراز گزیدم

به یاری تو بدین حسن انتخاب رسیدم

مرا به مهر خود آباد می کنی تو غمی نیست

به آستانت اگر خسته و خراب رسیدم

شبی که با تو هماغوش از انجماد گذشتم

به تب به تاب به آتش به التهاب رسیدم

چگونه است و کجا؟ دیگر از بهشت نپرسم

که در تو در تو به زیباترین جواب رسیدم

کتاب عمر ورق خورد بار دیگر و در تو

به عاشقانه ترین فصل این کتاب رسیدم

چرا به ناب ترین شعر خود سپاس نگویم

تو را در تو به معنای عشق ناب رسیدم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 7:43 بعد از ظهر  توسط سها.مهدی | 

از اون جایی که این بنده به تازگی متوجه شدم که مقدار کمی از نوجوون‌ها خیلی ناامیدن،

دستور العمل ساخت یک نوجوون شاد رو تقدیم شما و نوجوون‌های نه چندان ناراحت می‌کنم...

مواد لازم:  2 فنجان شادی،2 لیوان امید، 2 لیوان شکر، یک عدد دل‌خوش، یک جفت گوش ناشنوا برای حرفهای ناامیدانه،یک اتاق همه شکلی، دوچرخه هرچه بیشتر بهتر، سکوت به مقدار لازم.

دستور العمل:  اول شادی و امید رو با هم قاطی می‌کنیم و بعدشکر رو به اونها اشافه می‌کنیم

و کاملا مخلوطشون می‌کنیم و به خورد نوجوون نه چندان ناراحت می‌دیم و بعد آروم دل‌خوش توی دهنش می‌گذاریم تا با یه پس گردنی قرتش بده.

بعد از این مراحل، گوشهای ذکر شده رو روی گوشهای قبلی (به صورتی که مشخص نباشه) نصب می‌کنیم و توی اتاق همه شکلی که پر از دوچرخه است می‌گذاریم.

آخ داشت یادم می‌رفت: سکوت! سکوت رو هم بهش اضافه می‌کنیم (البته به اتاقش) و هر 10دقیقه یه بار بهش سرمی‌زنیم تا مطمئن شیم دلش حسابی برشته شده.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 2:19 قبل از ظهر  توسط سها.مهدی | 

همه می‌پرسند

           چیست در زمزمه مبهم آب؟

                    چیست در همهمه دلکش برگ؟

                              چیست در بازی آن ابر سپید؟

روی این آبی آرام بلند

    که تو را می‌برد این گونه به ژرفای خیال؟

          چیست در خلوت خاموش کبوترها؟

                   چیست در کوشش بی‌حاصل موج؟

                            چیست در خنده‌ی جام

که تو چندین ساعت،

    مات و مبهوت به آن می‌نگری؟

نه به ابر، نه به آب، نه به برگ

      نه به این خلوت خاموش کبوترها

            نه به این آتش سوزنده که لغزید به جام

 

من به این جمله نمی‌اندیشم،

          من مناجات درختان را هنگام سحر،

                   رقص عطر گل یخ را با باد،

                            نفس پاک شقایق را در سینه کوه،

                                      صحبت چلچله‌ها را با صبح،

                                               نبض پاینده هستی را در گندم‌زار ،

                                                      گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،

همه را می‌بینم، می‌شنوم،

          من به این جمله می‌اندیشم،

                                            به تو می‌اندیشم.

ای سراپا همه خوبی

                        تک وتنها به تو می‌اندیشم

همه وقت ، همه جا

                       من به هر حال که باشم به تو می‌اندیشم

تو بدان تنها این را تو بدان

تو بیا

      تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شب‌ها تو بتاب

                   من فدای تو به جای همه گل‌ها تو بخند

تو بخواه

         پاسخ چلچله‌ها را تو بگو

                        قصه ابر هوا را تو بخوان

                                    تو بمان لا من تنها تو بمان

                                               در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است

                                               آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 2:16 قبل از ظهر  توسط سها.مهدی | 
 

 

يک شبی با ياد تو بدرود خواهم

يک شبی با ياد تو بدرود خواهم گفت و رفت

خاطراتت را به جوی آب خواهم گفت و رفت

در فرار شعرهايم يک شبی خواهم نشست

آخرين اشعار خود را بر تو خواهم گفت و رفت

با خيالت بر ديار قصه ها رفتم ولی

قبل رفتن قصه ام را با تو خواهم گفت و رفت

من ندانستم بگويم عاشق چشمان پر مهر توام

يک شبی در خواب تو اين جمله خواهم گفت و رفت

شعله های عشق من هر دم زبانه می کشد از هجر تو

بر دل ديوانه ام خاموش خواهم گفت و رفتگفت و رفت

خاطراتت را به جوی آب خواهم گفت و رفت

در فرار شعرهايم يک شبی خواهم نشست

آخرين اشعار خود را بر تو خواهم گفت و رفت

با خيالت بر ديار قصه ها رفتم ولی

قبل رفتن قصه ام را با تو خواهم گفت و رفت

من ندانستم بگويم عاشق چشمان پر مهر توام

يک شبی در خواب تو اين جمله خواهم گفت و رفت

شعله های عشق من هر دم زبانه می کشد از هجر تو

بر دل ديوانه ام خاموش خواهم گفت و رفت

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 0:58 قبل از ظهر  توسط سها.مهدی | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 4:37 بعد از ظهر  توسط سها.مهدی | 
\سلام دوستان گلم

قطعه ی دیگری از شعر "آبی ،خاکستری،سیاه" از مجموعه شعری به همین نام از سروده های حمید مصدق:
 
 آبي خاكستري سياه(قسمت دوم)
 
چه اميدي ، چه اميد ؟
چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد
دل من مي سوزد
كه قناريها را پر بستند
و كبوترها را
آه كبوترها را
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد
در ميان من و تو فاصله هاست
گاه مي انديشم
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري
تو توانايي بخشش داري
دستهاي تو توانايي آن را دارد
كه مرا
زندگاني بخشد
چشمهاي تو به من مي بخشد
شور عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا
سطر برجسته اي از زندگي من هستي
دفتر عمر مرا
با وجود تو شكوهي ديگر
رونقي ديگر هست
مي تواني تو به من
زندگاني بخشي
يا بگيري از من
آنچه را مي بخشي
من به بي ساماني
باد را مي مانم
من به سرگرداني
ابر را مي مانم
من به آراستگي خنديدم
من ژوليده به آراستگي خنديدم
سنگ طفلي ، اما
خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت
قصه ي بي سر و ساماني من
باد با برگ درختان مي گفت
باد با من مي گفت :
” چه تهيدستي مرد “
ابر باور مي كرد
من در آيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم
آه مي بينم ، مي بينم
تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي
من چه دارم كه تو را در خور ؟
هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
هيچ
تو همه هستي من ، هستي من
تو همه زندگي من هستي
تو چه داري ؟
همه چيز
تو چه كم داري ؟ هيچ
بي تو در مي ابم
چون چناران كهن
از درون تلخي واريزم را
كاهش جان من اين شعر من است
آرزو مي كردم
كه تو خواننده ي شعرم باشي
راستي شعر مرا مي خواني ؟
نه ، دريغا ، هرگز
باورنم نيست كه خواننده ي شعرم باشي
كاشكي شعر مرا مي خواندي
بي تو من چيستم ؟ ابر اندوه
بي تو سرگردانتر ، از پژواكم
در كوه
گرد بادم در دشت
برگ پاييزم ، در پنجه ي باد
بي تو سرگردانتر
از نسيم سحرم
از نسيم سحر سرگردان
بي سرو سامان
بي تو - اشكم
دردم
آهم
آشيان برده ز ياد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بي تو خاكستر سردم ، خاموش
نتپد ديگر در سينه ي من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادي
نه خروش
بي تو ديو وحشت
هر زمان مي دردم
بي تو احساس من از زندگي بي بنياد
و اندر اين دوره بيدادگريها هر دم
كاستن
كاهيدن
كاهش جانم
كم
كم
چه كسي خواهد ديد
مردنم را بي تو ؟
بي تو مردم ، مردم
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي ، روي تو را
كاشكي مي ديدم
شانه بالازدنت را
بي قيد
و تكان دادن دستت كه
مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را كه
عجيب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
كاكش مي ديدم

من به خود مي گويم:
” چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ “
باد كولي ، اي باد
تو چه بيرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عريان كردي
و جهان را به سموم نفست ويران كردي
باد كولي تو چرا زوزه كشان
همچنان اسبي بگسسته عنان
سم فرو كوبان بر خاك گذشتي همه جا ؟
 آن غباري كه برانگيزاندي
سخت افزون مي كرد
تيرگي را در دشت
و شفق ، اين شفق شنگرفي
بوي خون داشت ، افق خونين بود
كولي باد پريشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه مي كردي هنگام غروب
تو به من مي گفتي :
” صبح پاييز تو ، ناميومن بود ! “
من سفر مي كردم
و در آن تنگ غروب
ياد مي كردم از آن تلخي گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اينك كوهي
سر برافراشته از ايمان است
من به هنگام شكوفايي گلها در دشت
باز برمي گردم
و صدا مي زنم :
” آي
باز كن پنجره را
باز كن پنجره را
در بگشا
كه بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز كنپنجره را
كه پرستو مي شويد در چشمه ي نور
كه قناري مي خواند
مي خواند آواز سرور
 كه : بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنيا را
نشمرديم هنوز
من صدا مي زنم :
” باز كن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، اكنون به نياز آمده ام “داستانها دارم
از دياران كه سفر كردم و رفتم بي تو
از دياران كه گذر كردم و رفتم بي تو
بي تو مي رفتم ، مي رفتن ، تنها ، تنها
وصبوري مرا
كوه تحسين مي كرد
من اگر سوي تو برمي گردم
دست من خالي نيست
كاروانهاي محبت با خويش
ارمغان آوردم
من به هنگام شكوفايي گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من مي خندي
من صدا مي زنم :
” آي با باز كن پنجره را “
پنجره را مي بندي
با من اكنون چه نشتنها ، خاموشيها
با تو اكنون چه فراموشيهاست
چه كسي مي خواهد
من و تو ما نشويم
خانه اش ويران باد
من اگر ما نشويم ، تنهايم
تو اگر ما نشوي
خويشتني
از كجا كه من و تو
شور يكپارچگي را در شرق
باز برپا نكنيم
از كجا كه من و تو
مشت رسوايان را وا نكنيم
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه كسي برخيزد ؟
چه كسي با دشمن بستيزد ؟
چه كسي
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آويزد
دشتها نام تو را مي گويند
كوهها شعر مرا مي خوانند
كوه بايد شد و ماند
رود بايد شد و رفت
دشت بايد شد و خواند
در من اين جلوه ي اندوه ز چيست ؟
در تو اين قصه ي پرهيز كه چه ؟
در من اين شعله ي عصيان نياز
در تو دمسردي پاييز كه چه ؟
حرف را بايد زد
درد را بايد گفت
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از تو
متلاشي شدن دوستي است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنايي با شور ؟
و جدايي با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشي
يا غرق غرور ؟
سينه ام آينه اي ست
با غباري از غم
تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار
آشيان تهي دست مرا
مرغ دستان تو پر مي سازند
آه مگذار ، كه دستان من آن
اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد
آه مگذار كه مرغان سپيد دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد
من چه مي گويم ، آه
با تو اكنون چه فراموشيها
با من اكنون چه نشستها ، خاموشيهاست
تو مپندار كه خاموشي من
هست برهان فرانموشي من
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند

آذر ، دي 1343
حميد مصدق       \
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 4:35 بعد از ظهر  توسط سها.مهدی | 
 
با هر بار عهدشكني در واقع به خودشكني پرداخته
 
ايد  قولي ندهيد كه نمي توانيد به آن وفادار بمانيد ،
 
 حتي به خودتان !
 
 اگر شما براي عهد و پيمان خود حرمت
 
و احترام قايل نشويد از ديگران چه انتظاري داريد .
 
 با عهد شكني به طور ناخودآگاه به عزت نفس
 
و خودباوري لطمه مي زنيد .
                          
مي نشينم در كور سوي كوچه ي تنهايي
روزها به صبرشب ها به انتظار
گذر زمان.......
گذر عمر.........
گفتند چون مي گذرد غمي نيست
گذشت اما با غم
گفتند اين نيز بگذرد
گذشت اما سخت
حال چه كنم
به چه شوقي
به چه اميدي
گذ
ر
عمر را تماشا كنم
در انتهاي كوچه ي تنهايي
مهربانا!
 
میدانم که تا تو راهی نیست.
 
میدانم که آسمان فیض و رحمتت همه جا بر سرم سایه دارد.
 
میدانم که دستهای سبزت همیشه پشت و پناهم است.
 
میدانم که تو ، تنها تو نگران لغزشهای ناتمام من هستی.
 
اما نمیدانم ؟؟؟؟؟؟؟
 
چرا هرروز که میگذرد از تو دورتر میشوم؟!!!!
 
دلم را به دست آب می سپارم و سبزی روحم را به شیرینی ناپایدار و فریبنده ی گناهان.
 
کمکم کن!
 
من این لذتها را به بهای دوری از تو نمی خواهم. من تو را میخواهم.
 
                                 تنها تو را...ای مهربانترین مهربانان!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 10:16 بعد از ظهر  توسط سها.مهدی | 





+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 4:38 بعد از ظهر  توسط سها.مهدی | 
www.3jokes.com

  هيبت معبد خورشيد
هيبت پر شادي گيسو

از تو بر پا گشته فتنه

چون نگاه کني به هر سو
هيبت شوريدگي ها
اي تو غرق رنگ دنيا
اي به دور سر نهاده
خالي از مرجان دريا
عهد من اين بود که هرجا
يار و همتاي تو باشم
توي شبهاي انتظارت
مرد شبهاي تو باشم
چه کنم خودت نخواستي
شب پر سوز تو باشم
به همه شبهاي سردت
آتش افروز تو باشم
آتش من اين بود که
شايد فکر آزارم تو باشي
به همين اعتقادي
شعر و باورم تو باشي
عهد من اين بود هميشه
يار و غمخوار تو باشم
به همه بي مهري تو
من وفا دار تو باشم
چه کنم خودت نخواستي
شب پر سوز تو باشم
به همه شبهاي سردت
آتش افروز تو باشم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 1:50 قبل از ظهر  توسط سها.مهدی | 
گفتی برایم ستاره بچین.....چیدم...همه ستارههای آسمان شب را.....همه چراغهای آسمان دل را...تنها یک ستاره ماند....ازمن نخواه تو تک ستاره قلبم را بچینم.....تو که نمی خواهی خاموش شوم و در سیاهی فرو روم.؟..........

..     


می خواهم در آغوشت گرمت آرام گیرم.خسته شدم بس که از سرما به خود لرزیدم..

بس که این کوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندد....

خسته شدم بس که تنها دویدم....................

اشک گونه هایم را پاک کن و بر پیشانیم بوسه بزن.........

می خوردم با تو گریه کنم...............

.................................خسته شدم بس که ......تنها گریه کردم.......

می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم.......خسته شدم بس که تنها ایستادم............

دائم برای دیدن هم دیر می کنیم                 وقت قرارها همه تاخیر می کنیم

اول برای عشق همه تند می دویم               اما اواسطش همه گیر می کنیم

                                    


   گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست

                                                          بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست

    گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن                      

                                               گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست

   گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت

                                               به جز عشق تو در خاطرمن مشغله ای نیست

   رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت

                                              بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست

                                                      

                         


سایبان عشق را چشم و چراغی چون تو بس

خانه ی این سینه را زیبای باغی چون تو بس

یارب این دنیای پر احساس را جانی بده

سایبان عشق را هر لحظه مهمانی بده

از نگاه دوستان پرمی شود منزل ز نور

مهربانان پر کنید این خانه را از شوق و شور

 

   

  


 در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما 

همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها 

 

                               در خلوت تنهایی ام                    حضور مبهمت

مرهمی است بر درد های کهنه ی دلم                              بی تو شبهایم

بدون شبگرد عاشق                              مرگ بار ترین شب هاست.

                                        

     

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 2:52 بعد از ظهر  توسط سها.مهدی | 
 

مرگ بر آمریکاهمه این آرم را می شناسیم. آرم شرکت نوشابه ی کوکاکولا هست

 

و حالا اگه برعکس بشه چی؟؟؟... کمی دقت کنی نوشته العیاذ بالله لا محمد لا مکه

مرگ بر آمریکا

و این هم شرکت پپسیه آمریکا

اگه فکر مي کنيد اتفاقيه به اين نکته توجه کنيد که چرا سومين C ( در کلمه Cola ) اين قدر کشيده شده و پيچ خورده تا حرف ‌‌{ ک } درست در بيايد

الکی اسمشو این که نذاشتن قصه داره طولانی

pay each penny save israel

یعنی: هر پنی[کوچکترین واحد پول در آمریکا و انگلیس] را بپردازید تا برای اسرائیل ذخیره شود!!!

بله هر ریال از پول من و شما برای اسرائیل ذخیره می شود.

نمی دانم بخندم یا گریه کنم، فقط بیایید کمی بیشتر فکر کنیم و ببینیم چگونه باید عمل نماییم.

 آیا از این به بعد باید با شعار مرگ بر آمریکا، کوکاکولا و پپسی کولا بنوشیم؟!؟!؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:56 بعد از ظهر  توسط سها.مهدی | 
 چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش

Go to fullsize image    Go to fullsize image   Go to fullsize image   Go to fullsize image

Go to fullsize image    Go to fullsize image    Go to fullsize image  Go to fullsize image

عشق نمي پرسه تو کي هستي؟ عشق فقط ميگه: تو ماله مني . عشق نمي پرسه اهل کجايي؟ فقط ميگه: توي قلب من زندگي مي کني . عشق نمي پرسه چه کار مي کني؟ فقط ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته . عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟ فقط ميگه: هميشه با مني . عشق نمي پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه: دوستت دارم

Go to fullsize image  Go to fullsize image   Go to fullsize image  Go to fullsize image

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط سها.مهدی | 
دل آشوب های سرزمین من

واگویه های دردبزرگی است

دربی نهایت عسرت ؛

با بی نهایت زنجیر.

تاوان خفتگی هامان

به سالیان ظهوردجالان.

جز آنان که سربدار خاک سرخ شدند؛

تا کلام ((گور)) مصداق نام وطن نگردد

وتاریخ

شب های تار بی ستاره نماند .

آبرویی اگر به پیشانی سرزمین من نشسته است

از وجود سرخ و سبز ایشان است

که همواره

اذان دل انگیز آزادگی اند

برگلدسته های نجابت و ایثار.

یاد سبزشان همیشه ماندگار     

                

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:18 بعد از ظهر  توسط سها.مهدی | 

مرگ من فرا می رسد

بی آنکه ترسی از آن بر ذهنم نشیند.

 این تور زیبای فرار از جمع مردمانم

شیرین تر از آنست که بیمی به خود راه دهم !!!

با نگاهی پر حسرت  به عمق دره می نگرم

هیچ پرنده ای در کنار رود ایمن نیست

مگر بند بندگی را  به گردن نهاده باشد

وبال پرواز را شکسته

وجریان جاری ننگ را در ناموس خویش پذیرفته .

هیچ ترسم نیست

که مرگ  آن روشنای دلکش رهایی است

از سرزمینی که برادر دشنه از پشت می زند

تا سهمی بیشتر برباید

وخواهر  زیر باران واژه های حقارت

تن به تسلیم می سپارد

تا کلیددار مائده های این سرزمین

با زنجیر آیه های عجیب

در منجلاب لذت ؛ تطهیرش کند.

مرگ را ترسم نیست ؛

حتی اگر چونان اسبی پیر و زخمی

در کوره راهی دوراز دیار و یار

وشبی که تگرگ از آسمان می بارد

به چاله ای افتم وخرخرکنان تا صبح

ذره ذره جان دهم با باری از آرزو برپشت

وگرگان گرسنه ؛

نوید سوری تازه از آخرین پس مانده ی نفس هایم بشنوند

که دیارم به خاموشی و تسلیم خوکرده است

ویار ازپنجره ی خانه

بوی ادعیه های کهن را ؛

پیش پای نسیم افکنده است

وبوی سدر و کافور؛

وجیر جیر تسبیح عابدان مست از باده ی عشرت

وزاهدان بی زهد نشسته بر قاطر چموش قدرت

تمام کوچه های عاشقی را آلوده است .

مرگ را بشارتی ست

درپای دیوارهای سیاه این دیار

وزمزمه های پوچ و کهنه ی آن نگار.

فردایی که آنان رقم می زنند

چونان همیشه و اکنون

تاریک تر از گور امشبم  خواهد بود !!!.

مرگم را باکی نیست .


+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:17 بعد از ظهر  توسط سها.مهدی | 



        بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم "فکر نکن ياد تو بودم کار نداشتم ول ميگشتم

                                

                      

                              

                        

                                 

                      

                            

                              

                             

                    

در گوشه ای نشسته و آرام برای خود زمزمه می کند.در حالی که غرق در پیمان هاییست که هیچ کس به آنها عمل نمی کند.دیگر گریه هم نمی کند. اشکی برایش نمانده . تنها چیزی که برایش مانده خاطراتی با برگ های تهییست. احساس سرگردانی می کند. همه ی این نفرت و دردی که در وجودش است همه را به حکم خشم درونش آتش خواهد زد...

بی مهابا در صحنه ی این زندگی قدم می زنم . می دانستم که هیچ کس اهمیتی نمی دهد همه آنچنان سرگرم خود هستند که هیچ کس او را نمی بیند . با این حال من از او بارها خواهم خواند

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:13 بعد از ظهر  توسط سها.مهدی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام دوستانه عزیز.امیدوارم که حالتون خوب باشه .سرافرازم میکنید که میایین به وبلاگم سری میزنید.

پیوندهای روزانه
تحفه.....ذکری
رز سفید
saman.m
سحری
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
خرداد 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
آرشیو موضوعی
دیوانگی
شعر
فال فروردینیها
در مورد اینترنت
عشق و هستی .ترسوواهمه
چشای دربه در..........با.....یک....
سحر.فقط خودم.
جاده قصه ما..هوای بارون و تگرگ .میزنه سیلی به گوشم
با بیکسیم ساختم ولی تو نبودی...ای خدای من
در بهار روشن از امواج نور
*زخمه شمشير رفيق درمون نميشه&
دانستنیهای کامپیوتر
بازم دلم گرفته...
درمورد کامپیوتر
پیوندها
بازم از خودم(سحر)
از خودمه اين وبلاگ(سحر)
بازم از خودمه اين وبلاگ(سحر)
mahsa
dine gomshodeye bashariyat..........mehdi&&&
از خواهرمه اين وبلاگ.ستاره جون
ويدا سيستم (حسين)
يك دوسته خوب وبامرام
جالبه اين سايت
انيميشني
انيميشني
انيميشني
انيميشني
انيميشني
سخنان حکیمانه و عاشقانه
امير جان"حسرت باتو بودن"
محسن سراج"اخبار تيم سرخپوشان فيروزكوه"
آلاچیق شعر و ادب عاشقانه"محسن"
`پارسا"انجمن شياطين منفور"
انصار مهدي"مهدي جان
شیهه ی آفاق
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM