تبليغاتX
تنهاییهای سحروناامیدی
درمورد همه چیز

نه گفتن به يك اغواي نفساني كه به صورت يك عادت درآمده

 

وهمچنين اقدام به يك عمل شجاعانه آدمي

 

 رابراي چندين روز بلكه چندين هفته،

 

از انرژي وقدرت تازه اي برخوردار مي سازد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 2:11 بعد از ظهر  توسط سها.مهدی | 


اگر مى توانستم يكبار ديگر زندگى كنم، آنوقت سعى مي كردم.

 


آنقدر ها بى عيب و نقص نباشم. بيشتر استراحت مى كردم.

 


متأسفانه خيلى چيزها بود كه من آن ها را بيش از

 


حد جدى مى گرفتم. بايد ديوانه تر مى بودم. اگر يك بار

 

 
ديگر به دنيا مى آمدم شانس خود را بيشتر امتحان مى كردم .

 


.
بيشتر سفر مى كردم. قله هاى بيشترى را فتح مى كردم و

 


رودخانه هاى بيشترى را شنا مى كردم ، به نقاط تازه تر مى رفتم.

 


و بستنى هاى بيشترى مى خوردم. با مشكلات حقيقى رودر رو مي شدم.

 


و مشكلات خيالى را كنار مى گذاشتم.

 


من از آن آدمهايى بودم كه لحظه به لحظه عمرم را محتاط و

 


عاقلانه و سالم زيستم. اگر دوباره به دنيا مى آمدم،

 


تمامى لحظات زندگى را از آن خود مى كردم. من از آن

 


آدمهايى بودم كه هميشه با دماسنج و كيسه آب جوش و بارانى

 


و چتر نجات سفر كردم. اگر دوباره به دنيا مى آمدم سبكتر

 

 
سفر مى كردم. اگر زندگى از نو تكرار مى شد، در سپيده دم

 


صبح هاى بهارى، با پاى برهنه به پياده روى مى رفتم و در

 


پاييز تا دير وقت به خانه بر نمى گشتم. چرخ فلكهاى

 


بيشترى را سوار مى شدم؛ طلوع خورشيد را بيشتر تماشا مي كردم.

 

 
اوقات بيشترى را با بچه ها مى گذراندم. فقط اگر

 


زندگى تكرار مى شد. اما مى دانيد كه نمى شود». آيا اين

 

 
پيام يك هشدار زيبا نيست؟ ما بايد از زمان محدودى كه در

 


اختيار مان قرار گرفته است حداكثر استفاده را ببريم.

 


پيرمرد به خوبى فهميده بود كه براى شادتر بودن و براى

 


بهره بردارى بيشتر از زندگى، نبايد دنيا را تغيير دهد

 


بلكه بايد خودش تغيير كند. دنيا بى عيب و نقص نيست.

 


ميزان ناخشنودى  ما در واقع، فاصله ميان واقعيت و آرمان است.

 


فاصله ميان واقعيت كنونى هر چيز و آنچه كه بايد باشد.

 



اگر ما توقع كمال نداشته باشيم شادى آسانتر به دست مى آيد.

 


روزى ايندين گورو به يكى از شاگردانش كه از جست وجوى

 


خرسندى مأيوس شده بود گفت: من راز شادزيستن را به تو مى گويم.

 


اگر مى خواهى شاد باشى، «شاد باش»!

 


همه ما اوقاتى را تجربه  كرده ايم كه زندگى در نهايت

 


دشوارى خود بوده است؛ تنها مانده ايم، قدرت بازپرداخت

 


بدهى هاى خود را نداشته ايم، كار خود را از دست داده ايم.

 


يا يكى از عزيزانمان از دست رفته است. در اين مواقع

 


حتى فكر نمى كرديم كه بتوانيم تا هفته ديگر دوام

 

 
بياوريم؛ اما به هر ترتيب كه بود دوام آورديم. معمولاً

 


مواقعى پيش مى آيد كه دلتنگ و افسرده مى شويم، دنيا را

 

 
تيره تر از واقعيتش ترسيم مى كنيم و آينده را كانون همه

 


مشكلات مى پنداريم. آنگاه با تعجب از خود مى پرسيم:

 


« چطور ممكن است كه يك انسان بتواند با مشكلات رودر رو

 


كنار بيايد». احمقانه است وقتى كه براى سفر يك روزه،

 

 
توشه يك ساله بر مى داريم. اما آيا احمقانه نيست كه تمام

 


نگرانى هاى ۲۵ ساله آتى زندگى را با خود حمل

 


مى كنيم؟ و تازه متعجب باشيم كه چرا زندگى اينگونه دشوار

 


است. ما را براى ۲۴ ساعت زندگى در امروز

 


طراحى كرده اند ، نه بيشتر. نگرانى امروز براى مشكلات

 


فردا دردى از ما دوا نخواهد كرد. دفعه آينده كه احساس

 


يأس به سراغتان آمد، از خود بپرسيد آيا هواى كافى براى

 


تنفس دارم، آيا غذاى كافى براى امروز دارم؛ اغلب اين

 

 
حقيقت را كه مهمترين نيازهاى ما بر آورده شده است ناديده

 


مى گيريم. مردى به دكتر رابرت شولر ـ روانكاو ـ تلفن كرد

 


و گفت: ديگر تمام شد، من به آخر خط رسيدم. تمام پولم از

 


دست رفت و همه چيزم را از دست دادم. دكتر شولر پرسيد:

 


آيا هنوز مى توانى ببينى؟ مرد جواب داد: بله مى توانم.

 


شولر پرسيد: هنوز مى توانى بشنوى و گرنه به من تلفن نميزدي.

 


مرد در پاسخ گفت": بله مى توانم بشنوم. شولر گفت: خوب

 


با اين حساب تقريباً همه چيز دارى وتنها يك چيز است كه

 

 
از دست داده اى آن هم پول است......

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 4:17 بعد از ظهر  توسط سها.مهدی | 

 

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای ز امروزها،دیروزها

خاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

آه،شاید عاشقانم نیمه شب

گل بر روی گور غمناکم نهند

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هر چه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افقها دور و پنهان می شود

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامنگیر خاک

بی تو و دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 4:41 قبل از ظهر  توسط سها.مهدی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام دوستانه عزیز.امیدوارم که حالتون خوب باشه .سرافرازم میکنید که میایین به وبلاگم سری میزنید.

پیوندهای روزانه
تحفه.....ذکری
رز سفید
saman.m
سحری
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
خرداد 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
آرشیو موضوعی
دیوانگی
شعر
فال فروردینیها
در مورد اینترنت
عشق و هستی .ترسوواهمه
چشای دربه در..........با.....یک....
سحر.فقط خودم.
جاده قصه ما..هوای بارون و تگرگ .میزنه سیلی به گوشم
با بیکسیم ساختم ولی تو نبودی...ای خدای من
در بهار روشن از امواج نور
*زخمه شمشير رفيق درمون نميشه&
دانستنیهای کامپیوتر
بازم دلم گرفته...
درمورد کامپیوتر
پیوندها
بازم از خودم(سحر)
از خودمه اين وبلاگ(سحر)
بازم از خودمه اين وبلاگ(سحر)
mahsa
dine gomshodeye bashariyat..........mehdi&&&
از خواهرمه اين وبلاگ.ستاره جون
ويدا سيستم (حسين)
يك دوسته خوب وبامرام
جالبه اين سايت
انيميشني
انيميشني
انيميشني
انيميشني
انيميشني
سخنان حکیمانه و عاشقانه
امير جان"حسرت باتو بودن"
محسن سراج"اخبار تيم سرخپوشان فيروزكوه"
آلاچیق شعر و ادب عاشقانه"محسن"
`پارسا"انجمن شياطين منفور"
انصار مهدي"مهدي جان
شیهه ی آفاق
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM