![]() |
![]() |
|
| درمورد همه چیز |
|
این عکسارو گذاشتم اگه کسی خوشش اومد بگه.اگه هم نیومد بازم بگه.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 7:39 بعد از ظهر توسط سها.مهدی |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 7:38 بعد از ظهر توسط سها.مهدی |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 7:34 بعد از ظهر توسط سها.مهدی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 7:32 بعد از ظهر توسط سها.مهدی |
|
|
وقتي باروني چشمام تو كجايي؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 5:35 بعد از ظهر توسط سها.مهدی |
|
|
مي گويد: پس براي چه در اين بهار دوباره جوانه زده اند؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 1:36 بعد از ظهر توسط سها.مهدی |
|
|
لحظه ی به تـو رسـیـدن یه تــولد دوبـــاره س
شهرچشم تورو داشتن یه غروب پرستاره س خواستن دستــای گرمت مث ماجرا می مونه برق المــاسای چشــمت مث کیمیا می مونه اگه تو قسمت من شی می زنم یه رنگه تازه اسم من کنار اسمت قصرخوشبختی می سازه زیر چتر لمس دستات میشه تا خدا رها شد می شه رفت تا آسمونا شاید اون بالا خدا شد بــا تـو غم رنگی نـداره زندگی شهر فرنگه از تو قلعه ی نگــاهت رنگ غصه ام قشنگـه سهم هرکسی که باشی خوش بحال روزگارش پایـیـزو زمستوناشم میشه هم رنگ بهارش شعلهء آتیش چشمات یه چراغونی زیباست لحظه ی به تو رسیدن بهترین لحظه ی دنیاست بــا یـه لبخند طلائیت همه ی دنیــا می لرزه آرزوی تو رو داشتن به همه دنیا می ارزه روی انگشتـر شــعرم قیمتی تـرین نگینی دوست دارم واسه همیشه روی چشم من بشینی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 0:58 قبل از ظهر توسط سها.مهدی |
|
|
تو آنجا و من اینجا With You there and me here
کسی را نداشته ام تا با او از چیز های کوچک بگویم، I have no one to discuss little things with, از دانه های شبنم بر تیغه های علف، like how the dew feels on the world, یا از چیز های بزرگ، or big things like, از آنچه که در جهان میگذرد. Whats going on in the world. تنها بوده ام، I have been lonely, گفته ام با خود و با خود در خیال بوده ام، talking and thinking to myself , اکنون دریافته ام که ، I now realize how essential it is, داشتن کسی در کنار تا کجا حیاتی است. To have someone to share oneself with. ![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 12:14 بعد از ظهر توسط سها.مهدی |
|
اگه تو مال من بودي ماه از چشات طلوع مي كرد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 12:8 بعد از ظهر توسط سها.مهدی |
|
یه شب اومدی ساده و آروم . نشستیم با هم حرف زدیم . از خودمون گفتیم از مشکلاتمون از دلتنگیهامون از تنهاییهامون . به زبون نیاوردیم ولی قرارمون این شد که همیشه در یاد هم باشیم ؛ به زبون نیاوردیم ولی به هم قول دادیم برای هم پشت محکمی باشیم به زبون نیاوردیم ولی عهد کردیم که با هم مثل یه آینه باشیم اینقدر صاف که بشه زشتی ها و زیباییهامونو توی دل هم ببینیم . به زبون نیاوردیم ولی قسم خوردیم که از هم جز به هم پناه نبریم به زبون نیاوردیم ولی تصمیم گرفتیم با هم کامل بشیم به زبون نیاوردیم ولی خواستیم به همدیگه آرامش هدیه کنیم به زبون نیاوردیم ولی از خدا خواستیم توی این دوستی به ما کمک کنه به زبون نیاوردیم ولی با نگاه همه چیزهارو به هم گفتیم . تا اینکه یه شب اومدی به زبون آوردی که باید برم ؛ به زبون آوردم که چرا ؟ به زبون آوردی که باید بدون من زندگی کنی ؛ به زبون آوردم سخته به زبون آوردی که قرارمون این بود که در یاد هم باشیم ؛ به زبون آوردم که مگه میشه به یادت نبود به زبون آوردی که قول دادی محکم باشی ؛ به زبون آوردم که بدون تکیه گاه نمیشه محکم بود به زبون آوردی که دیگه نمیشه . دیگه وقتشه از هم دور بشیم ؛ به زبون آوردم که هیچ وقت یادت از من دور نمیشه به زبون آوردی که موافقی که همه چیز تموم شه ؛ به زبون آوردم که اگه تو میخوای من چیکاره ام به زبون آوردی بعد از من چیکار میکنی ؛ به زبون آوردم که زندگی میکنم با همه چیزهای خوبی که برام گذاشتی نگات کردم ، نگام کردی سکوت کردم ؛ سکوت کردی لبخند زدم ؛ لبخند زدی گفتی پس برم ؟ هیچی نگفتم گفتی حرفی نداری ؛ نمیخوای چیزی بگی . حرف آخر ؟ گفتم دوست دارم . گفتم تو چی حرفی نداری ؟ هیچی نگفتی گفتم دوستم داری ؟ گفتی نه . لحظه آخر بود . هردو ساکت . هردو مات و هردو در انتظار ... با نگاهم پرسیدم : همین ؟ و تو زیر لب زمزمه کردی این رسم روزگاره . هردو یک نفس عمیق کشیدیم تا بگیم میتونیم . تا بگیم محکمیم دستامون ؛نگاهمون و راهمون از هم جدا شد و خلاف جهت هم قدم برداشتیم نگاهم برگشت تا کاسه چشمم آب بریزه پشت پات و نمیدونستم که چشمای تو هم خیس خیس شده بودند وقتی که تو هم همون دم برگشتی تا رفتن منو به باور بشینی و تازه فهمیدیم ما با هم و برای هم گریه کرده بودیم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط سها.مهدی |
|
|
دريا شده ست خواهر و من هم برادرش
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 11:53 قبل از ظهر توسط سها.مهدی |
|
|
حقیقت دارد که تو میتوانی با دستهای من
سه تار قلم مو را بنوازی و نُتهای رنگ پریده را فیروزهای کنی ( باید بسیار زیسته باشی که این همه از آسمان آکندهای) حقیقت دارد که من می توانم با شعر های تو با باران مشاعره کنم .. و بند نیایم ( باید بسیار گریسته باشم که این همه در واژه های تو غوطهورم) تا من بنفشه ها را میان شب های زمستان قسمت کنم ، تو یک خوشه انگور به صدایت تعارف کن خطی از شعرهایت را که بخوانی ،سال ، تحویل می شود (حقیقت دارد که در حضور تو بودن .. همیشه از نبودن زیبا تر است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط سها.مهدی |
|
|
هرگز پاييز را چنين زيبا و چنين غمناك نديده بودم ! خورشيد من ! نمي دانم از كدام روزنه طلوع كردي و چطور تا اين پايه در مغز روحم رسوخ نمودي ؟ ....چند روز با من در من زيستي كه چنين سفر تو مرا به پريشاني و التهاب كشانيده است ؟ روزهاي التهاب و تشنگي .. جنون و بي تابي .... من در ايستايي تلاش عاشقانه خويش دست به زانوان خويش گرفته و چشم به استواري كوه خويش دوخته ام ! اي ماندگارترين صخره عاشق ! روح من استواري ترا مي ستايد .. با روح خويش گلاويز چرا ؟ با طبع پاك خويش ستيز چرا ؟ توازن در عشق ، انگيزه تو بود كه مرا به سوي تو خواند و من هر روز كه مي گذرد به كوه خويش بيشتر بسته مي شوم ... نمي دانم بالهاي يك عقاب هم مگر مي شود بسته باشد ؟ پرواز تنها در بر فراز كوه و امتداد نگاه عاشق او معني دارد .... من ترا خواهانم .. با ذرات فكر ... با جزئيات درون .. با التهاب عقل و با جنون دل ! بيا و مرا از خويش بازستان كه تنها حضور تو مرا معنا مي كند ! خوب به ياد دارم كه گفتي سنگها صخره ها را مي سازند و صخره ها كوهها را .... كوه من ! مخواه كه قلوه سنگي در كنار رودخانه پاييز لگدمال رهگذران بي اعتنا شود ! بيا و از من صخره بساز ! بيا و شعله ياد خويش را درون من ببين ! ببين دستهاي من حضور ترا فرياد مي زنند ! به لهجه زيبايت قسم كه عاشقي فقط مخصوص تست .....قصد كرده ام در پيچ اين كوه گم شوم !
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 11:33 قبل از ظهر توسط سها.مهدی |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 11:22 بعد از ظهر توسط سها.مهدی |
|
|
اريا
سلام اينم آهنگ آريا ؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم تیر 1386ساعت 2:3 قبل از ظهر توسط سها.مهدی |
|
|
سلام . . . به وسعت آينها . قده همه آسمانها . مثل تولد بهار قشنگترين فصل خدا . دوست دارم دوست دارم ...!! يه شب بارونی بسه برای از نو تر شدن . يه گل شمع دونی بسه برای عاشقتر شدن ..!! عشق مانند جنگ است که آغاز آن آسان و پايان دادن به آن دشوار ...!! عشق با يک لبخند شروع می شود . با يک بوسه اوج می گيرد . و با يک قطره اشک تمام می شود ...!! اگر چشمانه من درياست تويی فانوسه شبهايش ...!!! در قريبی ياد کردم هيچ کس يادم نکردم * آرزوی مرگ کردم مرگ هم شادم نکرد ...!! به جای دسته گلی که فردا بر قبرم نصارمی کنی . امروز با شاخه گلی کوچک يادم کن ... به جای صيله اشکی که فردا بر مزارم ميريزيم . امروز با تبسمی شادم کن ... به جای متنهای تسليت گونه که فردا در روزنامه برايم می نويسيم . امروز با پيامی کوچک خوشحالم کن . من . امروز به تو نياز دارم نه فردا ...!!! ای کاش هميشه در کنارم بودی . ای کاش می دانستی که من چقدر دوستت دارم . ای کاش می دانستی که من به خاطر تو رازی به مرگ می شوم . ای کاش معنای عشق و دوست داشتن را نمی فهميدم . ای کاش هيچ وقت تو چشماش نگاه نمی کردم . نمی دونم در نگاهش چه بود که من رو شيفته ی خودش کرد . نگاهش را دوست دارم چرا ؟ نمی دانم ؟!! خداوندا چگونه می توانم بذر عشق در دلش بکارم .!!! من هميشه به ياد تو هستم بی تو تنهايم و بی تو معنای زندگی کردن را درک نمی کنم . و با تو معنای عشق و دوست داشتن را می فهمم . ای کاش همه اينها را می دانستی و ای کاش معنای عشق و دوست داشتن را از نگاهم می خوندی ...!!؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم تیر 1386ساعت 2:2 قبل از ظهر توسط سها.مهدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام دوستانه عزیز.امیدوارم که حالتون خوب باشه .سرافرازم میکنید که میایین به وبلاگم سری میزنید.
|
| پیوندهای روزانه |
|
تحفه.....ذکری رز سفید saman.m سحری آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 |
|
RSS
|