تبليغاتX
تنهاییهای سحروناامیدی
درمورد همه چیز
یه وصیت نامه از تو  ,تنها مونده یادگاری, توی تابوت جسمت اما ,  سری به بدن نداری
تو می گفتی بر میگردم, اما برگشته تنه تو  ,   چنتا استخون خالی,
تکه ای از یرهنه تو ........بغض امونمو بریده ......صورتترو نمی بینم
تا یه بوسه آخرین بار.....ازرو گونه هات بچینم.
تورو می سپارم به این خاک
خداحافظ تا همیشه....اما یادت ازدل من .....تاابد جدا نمی شه

بنام او که آنقدر آه کشیدم تا تورا برایم فرستاد                          

نمی دانم شاید سلام ،                                                                                      

گاهی دلم می خواد بدانی حال من چگونه است اما بدان که من همیشه حال تو را میدانم

اغلب دلم برایت تنگ می شود هر لحظه یک بار تنفست می کنم . جای تعجب نیست

 یک دیوانه دارد باهات حرف می زند خودت قضاوت کن که اول دیوانه نبود و حالا خوشحال است  که تو دیوانش کردی .

آن وقت ها می گفتند او در باران آمد و من از آن وقت تا وقتی تو آمدی انتظارت را می کشیدم بی آنکه بدانم گم شده ام کیست و دیروز هر چه نگاه به پنجره ریختم او نیامد و یا نه   دیوانگی ست ببخش ،تو نیامدی .

 می دانم قرارنبود که بیایی و چه زیبا می شود کسی وقتی بیاید که قرارنیست . راستی آن چیزهایی که سال ها پیش بردی حالا کجاست ؟                           

اینگونه نگام نکن دلم را می گویم . تنهایی گاهی سبب می شود که در دامنه های زندگی اتراق کنی و بار تحملت را بر شانه های کوه بگذاری تا حستگی ات کمی در برود.

راستی چه حکمتی است که من بیشتر غروب ها دلم برایت تنگ می شود نه فکر کنی که خورشیدی نه عزیزم خورشید شب ها می رود و گل های آفتاب گردان را به حال خودشان می گذارد.

 اما جالب ست که تو مهتاب هم نیستی که روزها هم بروی، در حقیقت تو هیچ وقت نمی روی که قرار باشد بیایی. اولین باری که رفتی هنوز این معما را نمی دانستم اما آن وقت که با لحن فریادی یت  مانع چکیدن اولین تگرگ اشکم شدی فهمیدم رفتن نوعی ماندنست  و تو رفتی که بمانی وماندی آنقدرماندی و از آن سوی دور دستها ی مدیترانه برایم خواندی که من با تو و بی تو برای تو نوشتم .                    

آن قدر پاسخ گذاشتی و گذشتی که آخرش نه بخاطرمن راستش به خاطرکه، شاید به خاطرخودت برگشتی و همین مثل آن یک دانه عکست که کنار دیوان حافظ وروی طاقچه خود نمای می کند کلی غنیمت است .                                                                                           

بمان اما این بار نه دیگر از آن ماندن هایی که رفتن دارد این بار به زبان عامیانه بمان ، به زبان همه که وقتی تنها می شوند ماندن کسی را  زیر لب با صاحب آسمانها در میان می گذارند ، یک بار هم به خاطر کسی که یک عمر برایت مرد بمان .                                                   

اما لا اقل بگو بنویس نقاشی کن یا اشاره کن به خاطر او مانده ای ، منت  چشمان تو هم عالمی دارد مافوق عالم رویا .                                                                            

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 10:19 قبل از ظهر  توسط سها.مهدی | 
زنده باد از....!

زنده باد ازدواج های جدید! این روزها برای ازدواج دیگر هیچ خانمي دیگر به دنبال مردی که بتواند خرج و مخارج خانه را تامین کند و هیچ مردی به دنبال زنی که کارهای خانه داری را خوب انجام دهد نیست. این روزها ما به دنبال کسی هستیم که با سلیقه و مزاج ما خوش بیاید، دوستمان داشته باشد و ما را همانطور که هستیم بپذیرد، و به ما کمک کند به چیزهایی که می خواهیم برسیم و همان کسی شویم که همیشه میخواستیم. اما همین مسئله هم مشکلات بسیار زیادی را به دنبال داشته است. پیدا کردن زوج مناسب زمان زیادی لازم دارد. اگر کسی را پیدا کنیم که از این ایدآلهایمان کمتر باشد، مداوم از خودمان می پرسیم، آیا این همان است که دنبالش بودیم؟ آیا آنطور که باید خوشبخت هستم؟ آیا ممکن است کسی بهتر از این هم برای من پیدا شود؟ و معمولاً پاسخ ما به این سوال آخر مثبت است و همین مسئله باعث می شود که قربانی آرزوها و توقعات بزرگ خود شویم

طرف مورد نظرمان باید یار حقیقی ما باشد، ضعف هایمان را از بین برده و بر توانایی هایمان بیفزاید، و همیشه و هرجا به ما احترام بگذارد و حمایتمان کند. حقیقت این است که رابطه ها و ازدواج های خیلی کمی در این حد ایدآل ادامه پیدا می کنند. نتیجه آن ایجاد حس تعهد بین دو طرف است که باعث می شود توجه و علاقه مندی عمیقی به طرف مقابل پیدا کنیم اما باز هم همیشه به این فکر خواهیم کرد که آیا با کس دیگر، خوشبخت تر و خوشحالتر زندگی خواهیم کرد و انسان بهتری خواهیم بود یا نه. و این همان سرگردانی و معمای دنیای امروز است. فرانک پیتمن روانشناس می گوید، "هیچ چیز به اندازه ی موضوع یار حقیقی، ناراحتی و بدبختی ایجاد نکرده است."

تزلزل عشق، ناقوس مرگ رابطه است. طرفین کم کم فکر می کنند که آیا واقعاً برای هم ساخته شده اند؟ شما با هم راحت هستید اما هیچوقت دیگر نمی توانید مثل آن روزهای اول با هم ارتباط برقرار کنید. آیا صاداقانه تر—والبته شجاعانه تر—این نیست که بپذیرید که ازدواجتان دیگر مثل قبل نیست و از آن دست بکشید؟ روانشناسان اعتقاد دارند که اکثر مردم فکر می کنند پایبند ماندن در یک ازدواج یا رابطه که باعث شادی و خوشبختی طرف نمی شود، نشانه ی ترسویی و بزدلی است.

میل و انگیزه برای یافتن شریک واقعی زندگی، فقط با عشق های رمانتیک تحریک نمیشود. روانشناسان عقیده دارند که نزدیکی افراد به کسانی که می توانسته اند یا می توانند جای همسر را در زندگیشان بازی کنند، تاثیر بسیار زیادی روی روابط دارد. درواقع آمار طلاق بین کسانی که در اجتماعات و شغل هایی هستند که با افراد زیادی روبه رو می شوند—کسانی که ممکن است از نظر سنی، نژادی، سطح تحصیلات و... با آنها مطابقت داشته باشند—بسیار بیشتر است.

البته این وسوسه ها فقط به آدم های زنده منحصر نمی شود. گاهی ممکن است در رسانه ها و فیلم و سینما هم کسانی را ببینند که همسر خودشان را در نظرشان بیرنگ و رو کند. وقتی روزانه با بمبارانی از هنرپیشه ها و مانکن های زیبا و جذاب روبه رو باشیم، ممکن است دیگر همسرمان برایمان زنی زیبا یا مردی خوش هیکل و خوش تیپ به نظر نیاید.

و این چیزهاست که ما را به ورطه ی ناامیدی می کشاند. در زمانه ای که فسخ ازدواج ها به سادگی حالا نبود، به نظر می آید که مردم احساس خوشنودی بیشتر از زندگی خود با همسرانشان داشتند، درحالیکه برای زوج های امروز طلاق ساده ترین و آشکارترین راه حل است.

با اینکه توقع سعادت ابدی برای ازدواج هایمان داریم، حقیقت این است که برای اکثر افراد، نه ازدواج و نه طلاق هیچکدام تاثیر چندانی بر خوشبختیشان ندارد. با اینکه تحقیقات روانشناسان ثابت کرده است که افراد متاهل خوشحال تر و خوشبخت تر از افراد مجرد زندگی میکنند، اما تحقیقات دیگر نشان می دهد که بعد از یکی دو سال اول ازدواج، وضعیت خوشبختی و خوشحالی افراد هیچ تفاوتی با قبل از ازدواجشان نخواهد کرد. و تصور اینکه ازدواج می تواند راه حلی آنی برای خوشبختی و شادکامی افراد باشد، خود پایه و اساس بدبختی و بیچارگی است. !!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 9:34 بعد از ظهر  توسط سها.مهدی | 

فطرت انسان به گونه ایست که او را محتاج به سخن گفتن و ارتباط برقرار کردن با همنوعان خود ساخته است. از طرفی اصوات در حیوانات هم به طریق علمی و هم تجربی ثابت شده و همچنین در قرآن و روایات ذکر شده که بعضی از پیامبران مانند حضرت سلیمان و نوح زبان حیوانات را دانسته و می توانستند با آنها سخن گویند، در جنیان نیز به همین گونه است، از آنجایی که جن ها نیز مادی هستند و زندگی اجتماعی آنها ایجاب می کند که با یکدیگر سخن بگویند، پس به طور قطع و یقین آنها اصواتی برای انتقال مفاهیم به یکدیگر دارند ولی در فهم ما نیست. البته کسانی می توانند به طریقی حرف های آنان را دریابند و با آنها سخن گویند؛ چنانکه رسول و برخی از امامان با آنها صحبت می کردند و افرادی بنا بر توانایی های خاصی می توانند با آنها ارتباط برقرار کنند.( ارتباط دهندگان یا جن گیران) از امام صادق(ع) نقل شده است:(( روزی امیر المؤمنین(ع) در کوفه بر فراز منبر مشغول خطبه بود که ناگهان اژدهایی در حالی که به شدت به طرف مردم می دوید و آنها از او می گریختند پدیدار شد. حضرت فرمود:(( راه را برای او باز کنید)). اژدها جلو آمد و از منبر بالا رفت و پاهای حضرت را بوسید و خود را به پاهای مبارک حضرت مالید و سه بار دمید، سپس پایین آمد و رفت و حضرت خطبه را ادامه داد. وقتی مردم توضیح خواستند ایشان فرمود: او مردی از جن بود که می گفت: فرزندش را یکی از انصار به نام جابر بن سمیع، بدون اینکه آزاری به او رسانده باشد کشته است و اکنون خون فرزندش را می طلبد)). قابل ذکر است دری که اژدها از آن وارد و خارج شده بود به ((باب الثعبان)) (درب اژدها) مشهور شد.

پس از شهادت امیرالمؤمنین(ع)، معاویه که نمی خواست ذکری از فضائل آن حضرت گفته شود دستور داد فیلی آوردند و به آن در بستند. آن قدر فیل را در آنجا نگه داشت تا به باب الفیل مشهور شد و هم اکنون نیز، ((باب الفیل)) (درب فیل) نامیده می شود.

 

ميدانيم روح از عالم خاك به مرگ جسم از آن خارج شده وبدنياي روح منتقل ميشود نيروي شعور انسان با از هم پاشيدگي اعضا ء بدن و مغز از كار مي افتد ولي در مقابل احساس انسان بي اندازه قوي ميشود و روح رنج و ناراحتي را بيش از عالم جسماني احساس مي كند در هنگام مرگ چنانكه گفتيم عقل وادراك از كار مي افتد شخص متوجه نيست كه چه بر او مي گذرد و از اينكه روح از بدنش جدا مي شود بي اطلاع مي باشد ء حالات روحي انسان در لحظات مرگ و پس از مرگ شباهت زيادي به خواب و رؤيا دارد زيرا در هنگام خواب هم قواي عاقله موقتا از فعاليت مي افتد و آنچه را انسان در خواب مي بيند حقيقت پنداشته و خيال مي كند واقعيت دارد لازم به توضيح است عوالم روحي محدود نبوده و تا بي نهايت يكي پس از ديگري وجود دارد مي توان عوالم مختلف روحي را در سه موضوع خلاصه كرد

1-عالم برزخ يا عالم تصفيه
2-عالم احساس
3-عالم عقلاني

آري وقتي روح از بدن جدا مي گردد و عالم جسماني را ترك مي گويد وارد عالم برزخ مي شود نوعي رنج و الم و سرگرداني حتي گيجي به روح دست مي دهد و در اين عالم تصفيه بر حسب اعمال شخصي كه زمان توقفروح در حالت برزخي است با تحمل ريج وعذاب آلودگي و صفات زديله از بين مي روند نوع تصفيه در مورد ارواح پست يا متوسط خوب فرق مي كند و بستگي به نوع رفتارشخص در جهان مادي دارد مدت اقامت روح در عالم برزخ براي ارواح پست طولاني خواهد بود پس از آزادي روح از عالم تصفيه وارد عالم احساسات مي شود در عالم احساسات هم روح از مرگ خود خبر ندارد و نمي داند از عالم جسماني به عالم روح انتقال يافته است . و تماسهائي كه با اين نوع ارواح وسيله ميز گردو مد يوم گرفته شده حاكي از اينست كه شخصي مي گويد نمرده ام و خيال مي كند هنوز در عالم جسماني قرار دارد. فرد درحال احتضار با ارواح ديگري كه طي دوران حياتش با آنها اشنايي يا قرابتي داشته برخورد مي كند.اين ارواح در آن نقطه حضور مي يابند تا در كار انتقال دوح فردي كه به تازگي در گذشته است به عوالم مارواء حيات مارن كمك و ياري مي نمايند.روح فردي كه به تازگي از جهان مادي رحل عزيمت گزيده
است مورد شناسائي دوستان و كساني قرار مي گيرد كه طي دوران حيات پس
از مرگ با وي آشنايي داشته اند ... و در اين نقطه افراد مذ كور اطلاعاتي در خصوص اوضاع و احوال حيات جاودانه روح در اختيار وي قرار ميدهند.
 

 

 
روح تقي حاضر است .
س- حال شما چطور است ؟؟
ج- حال من خيلي خوب است
س- پس از آنكه شما را كشتند آيا تا اين تاريخ بد نياي جسماني مراجعت كرده ايد ؟؟
ج- خير من احتياج نداشتم .
س- آيا تصور مي كنيد بزودي به عالم ملكوتي صعود مي كنيد ؟؟
ج- بلي بزودي خواهم رفت
س- شما فعلا مشغول چه كاري هستيد ؟؟
ج- من در اينجا مشغول مطالعه طبيعت و بزرگي خلقت هستم. حقيقتا حيرت آور است در عالم جسماني ما هيچ نمي فهميديم اوضاع عالم و خلقت آن بكلي غير از آن چيزهائي است كه در عالم تصور مي كنند. ما اينجا و ظايفي داريم كه در صورت انجام آنها موفق به ارتقاء مي گرديم و الا بعالم جسماني صعود مي كنيم و هيچ عذابي بالاتر از جسمانيت براي روح نيست و تعجب است كه در عالم شما مردم علاقه زيادي به حيات دنيائي دارند. مرگ در نظر آنها دشوار است در صورتيكه كاملا در غفلت هستند عالم جسماني جز همان جهنم كه تمام اديان از آن ياد كرده اند چيز ديگري نيست انجام و ظيفه براي ما چندان سخت نيست با كمال سهولت تكاليف خود را انجام ميدهيم هر گاه ميل كنيم مطلبي را بفهميم فورا اراده مي كنيم از آن موضوع مطلع مي شويم و هر گاه بخواهيم در عالم جسماني به كسي چيزي بفهمانيم بوسايل مختلفه ممكن است مثلا القا مي كنيم فلان كتاب را بخواند و قتي كه بخواهيم به كسي بفهمانيم كه كار بد نتيجه خوبي ندارد به اوالقاء مي كنيم كه به نتايج آن فكر كند ما اينجا خيلي تفريح داريم كه صد يك آن در دنياي جسماني شما نيست و لذتهاي زيادي مي بريم كه تصور آنهم در عالم جسماني براي شما ممكن نيست.
س- آيا عذابي كه ارواح در عالم شما تحمل مي كنند اسباب تصفيه آنها مي شود ؟؟
ج-بلي ولي تصفيه حفيفي در عالم جسماني شما است.
س-پس عذاب آنجا فقط بعنوان مجازات است يا نه  ؟؟
ج-بلي
س- همان طوري كه ارواح از عالم شما براي تصفيه به عالم جسماني رجعت مي كنند آيا از عالم ملكوتي هم به عالم شما رجعت مي كنند يا خير ؟؟
ج- خير آنها براي تصفيه ممكن است به كرات ديگر بروند
س-آيا ممكن است بفرمائيد ارواح در عالم شما به جند طبقه تقسيم شده اند  ؟؟
ج- ارواح در عالم ما به چهار طبقه تقسيم شده اند طبقه اول ارواحي هستند كه مقامشان فوق سايرين است. طبقه دوم آنهائي هستند كه تا درجه تصفيه شده اند.طبقه سوم آنها هستند كه حالشان خيلي بد است و در عذاب مي باشند.
س- شما در كدام طبقه هسنيد ؟؟
ج- من در طبقه اول هستم
س- در عالم شما آيا غير از ارواح بشر ارواح ديگري هم هستند. ؟؟
ج-خير فقط ارواح بشر در اين عالم است.
س- آيا حيوانات هم داراي روح هستند. ؟؟
ج- البته داراي روح هستند ولي آنها هم يك عالم ديگر دارند
س-آيا در عالم شما هم خواب هست ؟؟
ج- در عالم ما نه خواب هست نه خوراك نه لباس ما احتياجي به اين چيزها نداريم
س-در جلسات معرفه الروح اغلب ديده مي شود كه ارواح بعضي اشياء براي حاضرين مي آورند يا في المجلس اشيائي مي سازند مي خواهم بدانم آيا حقيقتا ارواح داراي چنين قدرتي هستند. ؟؟
ج- بلي روح مي تواند اشياء را از محلي به محل ديگر حمل كند و مي تواند خودش آنها را از مادي اثري بسازد
س- در عالم شما آيا تمام ارواح با هم مربوط و مباشر هستند  ؟؟
ج- بلي هر روحي محشور و معاشر با ار واح طبقه خودش است
س- چرا بعضي اوقات نشاني كه از ارواح خواسته ميشود اشتباه مي كنند  ؟؟
ج- براي اينست كه اغلب جزئيات عالم جسماني را فراموش مي كنند ولي ممكن است از يك روح عالي حقيقت گفته هاي آنها را سوال كنيد
س- مي توانيد بگوئيد چند مدت است كه بشر در كره زمين زندگي مي كند  ؟؟
ج- بلي تقريبا 15 ميلون سال است .
س- آيا هرروحي مي تواند در عالم جسماني ما اجسام را حمل و نقل نمايد يا اسبابي بسازد  ؟؟
ج- بلي هر روحي مي تواند ولي فقط ميتواند حمل كند ارواح طبقه اول مي توانند سازندگي كنند
س- ميگويند در عالم زمان و مكان وجود ندارد لذا عده اي مدعي هستند كه از آينده اي ميتوان خبر داد ؟؟ و بعضي اوقات خواب هائي كه ديده ميشود پس از چندي واقع مي گردد.
ج- زمان و مكان آن نوع كه شما فكر مي كنيد مخصوص دنياي جسماني است ما نه زمان داريم نه مكان تمام موجودات وجود دارند و حوادث تا حدي كه مي بينيم در نظر ما حكم حال را دارد وقتي كه شما ميل داشته باشيد بدانيد هر موضوعي كه ممكن است از من سوال كنيد و من به شما ميگويم ولي در موضوع مادي نباشد چون ما موظف به پاسخ نيستيم
س- ارواح در عالم شما چه صورتي دارند از قراري كه گفته مي شود آخرين صورت جسماني خود را حفظ مي كنند ؟؟
ج- خير يك شكل درهمي است كه هيچ از آن مفهوم نمي شود ماها خودمان از اوضاع خود با خبر و آگاه هستيم شما فقط بدانيد كه ما يك شكل درهمي داريم.
س- اشخاص كه قبل از موعد مقرر بواسطه حوادث تلف مي شوند چه حالي دارند ؟؟
ج- آنها خيلي زود بر مي گردند و البته قدري نسبت به آنها مراعات مي شود
س- بعضي اشخاص نسبت به يكديگر محبت فوق العاده دارند در صورتيكه درجه روحي اين دونفر يكي باشد ممكن است تصور كرد در آن عالم نيز با هم معاشر خواهند بود. در صورتي كه درجه روحي آنها مختلف باشد آيا از ديدار هم محروم خواهند بود ؟؟
ج-براي ارواحي كه مقامشان خيلي پست است جز اين چاره اي نيست انسان براي تصفيه از راه انجام وظيفه خلق شده نه براي عاشق و معشوق
س-تقدير چه چيز است ؟؟
ج-تقدير همان اعمال خوب يا بد انسان است كه در دوره قبل داشته و البته انسان هر قدر عميق باشد بهتر متوجه نكات ميشود بي تجربگي زيان آور است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط سها.مهدی | 
سهم من..............

 

           سهم من از تو کدامست بگو؟

 

                                    سهم من از تو کدام است کدام.........

 

       سهم من بودن با تو همه جا در روياست

 

                        سهم من  پاييزي است که نيامد هرگز

 

                                                                              سهم من دلسردي است

 

 سهم من فرصت نيست

 

                                   سهم من از تو فراموشي هاست

 

        سهم من هيچ

يادم باشد امروز باز به تو سلام کنم
       

                                                                              سلام
                             مي شناسي ؟
چندين بار است در
پس اين کوچه ها سلامت کرده ام
                                                     مي شناسي ؟
 همان رهگذر
تنها
                                          همان که روزي با روي باز به او سلام کردي
نمي دانم چرا دگر سلامم را جواب نمي دهي ؟
ولي من باز هر صبح بعد از يک جدال سخت
به رويت لبخند مي زنم
و به تو مي گويم
 

                           سلام


 چه حس سختي است
که من برايت غريبم
چه حس تلخي است که سلامم دگر هيچ معنايي ندارد
نمي دانم شب چه از من ربود ؟
                                                                               تو را ؟
شايد مرا را از خودم ربود
 و تو مي روي من مي خندم
شايد روزي با تمام آرزوهايم
                                                   بميرم
و تو بر سر مزارم گل بياوري
گريه کني
                                 سلام
مرا مي شناسي ؟


                                  همان که به اميد جواب سلامت چندين بار در خم کوچه منتظرت ماند
مي شناسي ؟
 همان که شب ها به اميد صبحو شايد به اميد تو اشک ريخت


                              همان که خواب خوشش هيچ شبي بي اشک معنا نداشت
                                         

 مرا مي شناسي؟


 همان که با اميد حضور تو وجودش کمرنگ شد
و با ياد تو مُرد


و شايد در آرزوي تو مُرد
                                                                 آري... مي دانم که نمي شناسي

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 6:21 بعد از ظهر  توسط سها.مهدی | 
غم هم اگر ترکم کند تنهای تنها می شوم

 

دل من تنها بود

                          

                                                     دل من عادت داشت

 

    که بماند يک جا...

          

 

 

                                                    به کجا؟

 

 

          معلوم است

                 به در خانه ي تو

                                             دل من عادت داشت

                                     که بماند آن جا

پشت يک پرده تور

                                که تو هر روز آن را

                                                                     به کناري بزني

 

   دل من ساکن ديوار و دري

 

                                             که تو هر روز از آن مي گذري

 

 

                                                    دل من ساکن دستان تو بود...

 

 

دل من گوشه يک باغچه بود

                               که تو هر روز به آن مي نگري

 

  دل من را ديدي؟

     ساکن کفش تو بود...

    يادت هست؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 6:5 بعد از ظهر  توسط سها.مهدی | 

با تو چه زندگي كه تو روياهام داشتم
تكو تنهااگه بودم  تو رو تنها نميزاشتم
حتي من به ارزوهات تو رو اخر ميرسوندم
اما من مثل هميشه ارزو به دل ميموندم
دارم از تو مينويسم كه نگي دوستت ندارم
از تو كه با يه نگاهت زيرو رو شد روزگارم
موقهُ نوشتنام كسي جز اسمه توووو نبود
من تمومه قصه هام قصهُ توست

اگه غمگينه اون از غصهُ تووووست
تويه گفتنو نگفتن از چه روزايي گذشتم

انقده رفتمو رفتم كه هنوز برنگشتم
هر چي شعره عاشقونست واسهُ تو مينوشتم
تو جهنم بودم اما مينوشتم تو بهشتم
اگه مردم تو بدون كه چرا مردم....!
خيلي دوستت دارم...
اما هنوزم وقت نرسيده براي گفتنش...!
شاد باشين،شقايق

منتظرهتون هستم!!!...

دوستت دارم

اما نميدونم چرا

ميخوام بعد از مدته

 خيلي تولانيي بهت بگم!.....

منتظرم،شقايق

 

خدایا کمک کن

عاشقه كسي باش كه لايقه عشق باشه....

نه تشنيه عشق...

تشنه روزي سير ميشه

و

 از اب خوردن خسته ميشه

 در نتيجه

 شكسته بزرگي هم به دو طرف ميخوره

سلام به همگي!...
يكي از بچها ازم خواست كه بگم اگر تا بهال عاشق شدم!؟...
بايد در جواب بگم كه بله عزيزم عاشق شدم و يه شكسته خيلي بد و سختي توش خوردم...
اميدوارم كه هر كسي كه جدي عاشق شده و يا ميشه فقط شكست نخوره حتماً ميپرسين چرا؟...
چونكه ديگه راحي براي فراموش كردنش نيست!!!...


عشق چيست؟!....

 عشق كيست؟!....

انتهايي داره؟!...

 عاشقم من عاشقي بي قرارم

 كس ندارد خبر از دله زارم

 ارزويي جز تو در سر ندارم...

به من نگو دوست دارم كه دروغه
دروغ ميگي درسته مثله نم نمه بارون عزيزي اما بدون كه جات تو اين دله ساده نيست كه نيست
 وقتي همش دروغ ميگي من چيرو باور بكنم؟
بزار برم به هاله خود يه فكره بهتر بكنم

اين سه چهارتا جملرو كاشكي منم بلد بودم
 دروغ نگو دوستم داري....


 

و تو اولين ترانه بودی

و آخرين.

هنوز گرمی نگاهت در رگهايم جاریست.

میخوانمت،

هنوز هم در تنهايی نظاره گر بارانم؛

کاش تو هم قطره ها را می ديدی.

ابر چشمانم ديگر،

هميشه بارانیست.

کاش می ديدی که چه بی صدا گريستم.

کاش بی اعتنا نمی گذشتی.

کاش فرياد التماسم را از نگاهم می خواندی.

در ميان من و تو فاصله هاست
گاه می انديشم،
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری! 

من در فریب جادوی لب او رنگ زندگی را یافتم

و در نگاهش طعم هستی را چشیدم
و  شتابش سیر زندگی را دیدم
ولی ندانستم او از کجا و که بود؟....!

او مثل يك شمع ميسوخت!....

كيستي و به كجا ميري؟....

       

 

امروز اومدي خيلي خوشحال بودم اما فقط انقدر كه خوشحال بودم نميدونستم بايد چكار كنم...
وقته رفتنت ناراحت بودم اما نميدونم تووو چرا انقدرررر ناراحت بودي اصلاً ميدوني چيه نميدونم بايد چه احساسي داشته باشم!...
احساسه خوب بد نميدونم بايد چيكار كنم...

 شبه, شبه خيلي ساكتيه همينجورسحرهم ساكته شبتون بخير... 


 

 

همیشه دوست داشتم عاشق بشم  و دوست داشتم خودم لمسش کنم .

 

در نتيجه عاشق شدم...  

                   

عاشق موندم...

                                             

عاشق می مانم ...

 

تو هم میای باهام؟.....

 

همیشه از تنهایی می ترسیدم و يا ميشه گفت وحشت داشتم....!

 

الان از این میترسم که عشقم منو تنها بذاره و تركم كنه....!

 

عشقی که اگه بره همه چیزو با خودش میبره.....!!!

 

رنگ زندگیرو ...

              

محبتو ...

                                

اعتمادو ...

                                                

سادگیرو ...

                                                                

یه رنگیرو ...

                                                                                    

شادی رو ...

 

عشقو ...

 

و من بدون اون می میرم ...

 

 

امروز يكي از دوستايه خيلي خوبم كاميار گفتش كه اگر شعر ميتوني بگی بگو...

 منم اين شعر رو همينجوري سره همش ميكردم و مينوشتم براش بدش خوندم گفتم كه خوبه براي يادگاري بزارمش تو وبلاگ...
فداي همتووووووون سحر...

 

 

Picture: People in Love on Beach

شعر ميگويم ولي براي كي؟

نامه مينيويسم ولي براي كي!
حرف ميزنم آخه براي چي؟
نگاهت ميكنم ولي براي چي؟
دلم داره پاره ميشه مگه  ميدوني؟
چرا ميري؟...
چرا ميياي؟...

چرا نگاهم ميكني با انتظار؟...
دستاي تو سرده اين روزا!
دستاي تو ماله كييه؟
نگاهه پر از محبتت ماله كييه؟

چرا نگاهم ميكني با انتظار؟...
مگه ميخواي بري به اين زودا؟
چرا تعجب ميكني؟
ازم خسته اي بگو!...
اگر دوستم داري بگو!

حال وقتی از پنجره به بیرون نگاه میکنم جز سکوت حزن انگیز زمستانی سرد چیزی به استقبال نگاه منتظرم

 

نمی آید.

 

من هنوز هم منتظر گامهایی هستم که سکوت کوچه مان را بشکند و صدایش گلبوته امید را در جانم برویاند هنوز

 

 قلب منجمد من منتظر هرم حضور توست تا طپش نو آغاز کند هنوز چشمان من در زوایای بسته و تاریک کوچه

 

 به دنبال نور میگردد که فرا راه خویش قرار داده به سوی شهر خوشبختی گام بردارد و شاید هنوز هم دستان

 

 من انتظار آن دارند تا در گرمای دست تو راهی به سوی رشد بیابند شاید هنوز باور ندارند که در میان

 

انگشتان تو هرگز جایی برای آنها نیست و باید در سرمای هولناک تنهایی منجمد شوند و همواره بدانند که دستان

 

تو مراد نمیدهند. حالا قلب من در کنج تنهایی اتاق سردم به لحظات خوش اولین دیدار می اندیشد اولین برخورد و

 

 اولین نگاه که گل محبت تو در قلبم جوانه زد و خیلی زود به گلستانی مبدل شد گلستانی به زیبایی نرگس ، عطر

 

 شب بو، لطافت رز ، تقدس نیلوفر ، معصومیت مریم.

 

سالها بود که در کنارت بودم و ترا همیشه ازپشت حصاری شیشه ای تماشا میکردم تا اینکه در گلستان قلبم

 

عصیانی بزرگ آغاز شد . آنگاه نیلوفر به دور حصار شیشه ای پیچید ، نرگس مژگانش را به رز داد تا از آنها

 

شیشه ای بسازد ، رز شیشه را به شب بو داد تا شب بو حصار را بشکند و در تمام این مدت مریم برایشان دعا

 

 میکرد .

عاقبت دیوار شیشه ای را شکستند و من پای به حریم تو نهادم .

 

باورم بود که دیگر خوشبخترین فرد زمینم هرگز باور نمیکردم که در کنار تو و با تو دیو مهیب تنهایی به سرم

 

 سایه افکند و جغد شوم غم در فضای قلبم که همواره خانه تو بود آواز بخواند .

 

اکنون روزهاست که جلوی پنجره می نشینم و به سادگی اندیشه ام میخندم پائیز را به زمستان وصل میکنم و هر

 

 روز دیوار بین من و تو بلندتر و ضخیم تر میشود ولی دیگر دیواری از آبگینه نیست بلکه از آهن است و پشت

 

 این دیوار آهنی دلم به تمام آن دلخوش کنکهای پوچ گریه میکند.

 

آنروز که دیوار شیشه ای را شکستم و پای به حریم تو نهادم باورم بود کسی هستم و به میعادی میروم و امروز

 

 میبینم خسی بودم و به میقات می آمدم.

روزها مي گزرد 
به كنار بركه اي مي نشينم
غم فراغ تو را در دل مي بينم
بركه هم بدونه تو ديگر مجالي ندارد
بر ميخيزم
با دلي پر از غم به جاده مي نگرم
آرام آرم بر ميگردم
ميان راه هوا تاريك مي شود
شب از راه مي رسد
كنار جاده دراز مي كشم
به خوابي عميق فرو مي روم
در خواب مي مبينم كه با ديگري هستي
از خواب بر مي خيزم
نگاهي به اطراف مي كنم خبري از تو نيست
ديگر اميدي نيست فقط خواب است كه تو را به من مي رساند
پس اي خدا مرا به خواب جاودانه ببر.


صبح مي شود...
 از خوابي خوش با صداي تيك تيك ساعت بيدار مي شوم...
 خميازه اي مي كشم و دستان خود را به اين طرف و آن طرف تكان مي دهم....
 نگاهي به خيابان و آدم هايي كه رد مي شوند مي كنم.....
 يعني مي شه باز من ببينمش؟ يا براي لحظه اي صداشو بشنوم؟
 اه باز اين صبح لعنتي شد و روياهايي كه به هيچ كدامشان نمي رسم....
 ولي توي خلوت خودم كمي اميدوار هستم و اين اميد به من اجازه مي ده كه ادامه بدم.....
 ساعتها و لحظه ها ميگذرند.....
 صداي تلفن بارها و بارها شنيده مي شود....
 خيلي ها رو مي بينم....
 بعضي چيزهايي مي بينم و مي شنوم كه دوست ندارم.....
 توي اين دنياي به اين بزرگي خيلي غريب و بي كسم......
 ديووانگي هم به دادم نمي رسه.....
 تو كجايي؟
 چرا پيشم نيستي؟
 چرا بايد انقدر بسوزم و بسازم و دم نزنم؟
 چرا ساكتم؟
 چرا داغونم؟
 چرا دارم آب ميشم؟
 مي فهمي................؟
 آره شايد پيش خودت بخندي و بگي كه مي خواستي عاشق نشي!
 يا شايد هم بگي عاشقي كه انقدر نق زدن نداره.....
 شايد بگي اين حق تمام عاشقاست و بايد اين طعم رو بچشن....
 اما من مي خوام بگم تا كجا؟
 به خدا تموم شدم.. آب شدم.... بذار تهش رو بگم ديگه مُردم !!!!!!!!
 مي فهمي مردن يعني چي؟
 نه .... به خدا نمي دوني.....
 فقط الكي اداشو در مياري....

اي كاش پله هاي فرودگاه هيچگاه به اخر نميرسيد.
گونه هايم سرخ شده بود..
دستانم ميلرزيد...
قلبم مي طپيد...
و پله ها به اخر مي رسيد..
ميخواستم بگويم كه...
گفتي: گونه هايت سرخ شده مي خواهي بگويي كه

تو ميگفتي و پله ها همچنان كمتر ميشد...
گفتم: با تو به خود ميرسم،...
با من به خود ميرسي...
و ما به اهورا،
تو ميگفتي و ميگفتي
و پله ها كمترو كمتر ميشد...
به اخره پله ها كه رسيديم
تو رفته بودي و من...
اي كاش پله هاي فرودگاه هيچ گاه به اخر نميرسيد
اي كاش هيچ گاه تورو نميديدم
اي كاش هيچ گاه به پله ها نميرسيدم
دوست دارم عزيزم سمیرا...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 0:19 قبل از ظهر  توسط سها.مهدی | 
قطره ها چشم انتظاران هم اند

دست نوشته های یک زن
می گفت دیگه دل و دماغ وب لاگم نداره.دلم می خواست دست بندازم دور دور گردنش و التماسش کنم که تورو خدا تو دیگه اینطوری حرف نزن (مثل بقیه آدمای اطرافم)اما دیدم بازم حق داره.خودش بهم گفت که روزای خوبی نداره.خوب آقامون خستس دیگه.برای همین ناراحتیمو از حرفش نشون ندادم.اما...

بازم اما از اونجایی که خودت گفتی خانما صبرشون زیاده من صبر می کنم.

ببینم آقامون!!!مگه خودت نگفتی اینجا خونمونه تا بریم تو خونه خودمون؟ اوکی!!پس منم به عنوان زن خونه مجازیمون تموم مشکلات اطرافمو میریزم تو سطل زباله تا تو شب بذاری دم در.اونوقت در عوض فکر کردن به اونا به تو فکر می کنم .به اینکه شب که اومدی خونه با یه شام گرم و البته سوخته ازت پذیرایی کنم.توام ...

توام بیا یه کاری کن!!!تو این اوضاع یه کاری نکن که یادم بره دوسم داری!!!خوب؟آخه این فکر دیوونم می کنه.خل می شم.اصلا هنوزم دوسم داری؟

راستی عشق من!هر چی می گذره بیشتر می فهمم که بدون هادیم زندگی دیگه معنا نداره.با همه اینا.با همه فکر مشغولیات.باهمه خستگیات.مهتارو هیچوقت تنها نذار.قول بده که تا آخرش باهام صادق بمونی.تا آخرشم دوسم داشته باش.پس تا وقتی دوباره دل و دماغ پیدا کنی بار خونمون رو دوش من!!! اوکی؟؟؟

وااااای دوباره غذام سوخت.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 9:24 بعد از ظهر  توسط سها.مهدی | 
 
شراب کهنه...
مگو که پیر شده عاشقی نمیزیبد

شراب چو کهنه شود نشئه ای دگر دارد


 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 0:13 قبل از ظهر  توسط سها.مهدی | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 5:0 بعد از ظهر  توسط سها.مهدی | 
------------ ---------
آهنگ جدید و بسیار زیبای امین فیاض و آرمین به نام اگه تو نباشی . با 3
 
 کیفیت متفاوت
 
------------ ---------
آهنگ جدید و زیبای الکس مرتضوی به نام نه . با 3 کیفیت متفاوت
 
------------ ---------
Alishmas & Saeed kermani - Man Toro Mikham  
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 3:42 بعد از ظهر  توسط سها.مهدی | 
TinyPic image

TinyPic image

TinyPic image

TinyPic image

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 3:30 بعد از ظهر  توسط سها.مهدی | 
\

من از خزان به بهار از عطش به آب رسیدم

من از سیاه ترین شب به آفتاب رسیدم

هم از فریب رهیدم هم از سراب گذشتم

که از خمار به دریایی از شراب رسیدم

به جانب تو زدم نقبی از درون سیاهی

به جلوه ی تو به خورشید بی نقاب رسیدم

اگر نشیب رها کردم و فراز گزیدم

به یاری تو بدین حسن انتخاب رسیدم

مرا به مهر خود آباد می کنی تو غمی نیست

به آستانت اگر خسته و خراب رسیدم

شبی که با تو هماغوش از انجماد گذشتم

به تب به تاب به آتش به التهاب رسیدم

چگونه است و کجا؟ دیگر از بهشت نپرسم

که در تو در تو به زیباترین جواب رسیدم

کتاب عمر ورق خورد بار دیگر و در تو

به عاشقانه ترین فصل این کتاب رسیدم

چرا به ناب ترین شعر خود سپاس نگویم

تو را در تو به معنای عشق ناب رسیدم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 7:43 بعد از ظهر  توسط سها.مهدی | 

از اون جایی که این بنده به تازگی متوجه شدم که مقدار کمی از نوجوون‌ها خیلی ناامیدن،

دستور العمل ساخت یک نوجوون شاد رو تقدیم شما و نوجوون‌های نه چندان ناراحت می‌کنم...

مواد لازم:  2 فنجان شادی،2 لیوان امید، 2 لیوان شکر، یک عدد دل‌خوش، یک جفت گوش ناشنوا برای حرفهای ناامیدانه،یک اتاق همه شکلی، دوچرخه هرچه بیشتر بهتر، سکوت به مقدار لازم.

دستور العمل:  اول شادی و امید رو با هم قاطی می‌کنیم و بعدشکر رو به اونها اشافه می‌کنیم

و کاملا مخلوطشون می‌کنیم و به خورد نوجوون نه چندان ناراحت می‌دیم و بعد آروم دل‌خوش توی دهنش می‌گذاریم تا با یه پس گردنی قرتش بده.

بعد از این مراحل، گوشهای ذکر شده رو روی گوشهای قبلی (به صورتی که مشخص نباشه) نصب می‌کنیم و توی اتاق همه شکلی که پر از دوچرخه است می‌گذاریم.

آخ داشت یادم می‌رفت: سکوت! سکوت رو هم بهش اضافه می‌کنیم (البته به اتاقش) و هر 10دقیقه یه بار بهش سرمی‌زنیم تا مطمئن شیم دلش حسابی برشته شده.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 2:19 قبل از ظهر  توسط سها.مهدی | 

همه می‌پرسند

           چیست در زمزمه مبهم آب؟

                    چیست در همهمه دلکش برگ؟

                              چیست در بازی آن ابر سپید؟

روی این آبی آرام بلند

    که تو را می‌برد این گونه به ژرفای خیال؟

          چیست در خلوت خاموش کبوترها؟

                   چیست در کوشش بی‌حاصل موج؟

                            چیست در خنده‌ی جام

که تو چندین ساعت،

    مات و مبهوت به آن می‌نگری؟

نه به ابر، نه به آب، نه به برگ

      نه به این خلوت خاموش کبوترها

            نه به این آتش سوزنده که لغزید به جام

 

من به این جمله نمی‌اندیشم،

          من مناجات درختان را هنگام سحر،

                   رقص عطر گل یخ را با باد،

                            نفس پاک شقایق را در سینه کوه،

                                      صحبت چلچله‌ها را با صبح،

                                               نبض پاینده هستی را در گندم‌زار ،

                                                      گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،

همه را می‌بینم، می‌شنوم،

          من به این جمله می‌اندیشم،

                                            به تو می‌اندیشم.

ای سراپا همه خوبی

                        تک وتنها به تو می‌اندیشم

همه وقت ، همه جا

                       من به هر حال که باشم به تو می‌اندیشم

تو بدان تنها این را تو بدان

تو بیا

      تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شب‌ها تو بتاب

                   من فدای تو به جای همه گل‌ها تو بخند

تو بخواه

         پاسخ چلچله‌ها را تو بگو

                        قصه ابر هوا را تو بخوان

                                    تو بمان لا من تنها تو بمان

                                               در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است

                                               آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 2:16 قبل از ظهر  توسط سها.مهدی | 
 

 

يک شبی با ياد تو بدرود خواهم

يک شبی با ياد تو بدرود خواهم گفت و رفت

خاطراتت را به جوی آب خواهم گفت و رفت

در فرار شعرهايم يک شبی خواهم نشست

آخرين اشعار خود را بر تو خواهم گفت و رفت

با خيالت بر ديار قصه ها رفتم ولی

قبل رفتن قصه ام را با تو خواهم گفت و رفت

من ندانستم بگويم عاشق چشمان پر مهر توام

يک شبی در خواب تو اين جمله خواهم گفت و رفت

شعله های عشق من هر دم زبانه می کشد از هجر تو

بر دل ديوانه ام خاموش خواهم گفت و رفتگفت و رفت

خاطراتت را به جوی آب خواهم گفت و رفت

در فرار شعرهايم يک شبی خواهم نشست

آخرين اشعار خود را بر تو خواهم گفت و رفت

با خيالت بر ديار قصه ها رفتم ولی

قبل رفتن قصه ام را با تو خواهم گفت و رفت

من ندانستم بگويم عاشق چشمان پر مهر توام

يک شبی در خواب تو اين جمله خواهم گفت و رفت

شعله های عشق من هر دم زبانه می کشد از هجر تو

بر دل ديوانه ام خاموش خواهم گفت و رفت

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 0:58 قبل از ظهر  توسط سها.مهدی | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 4:37 بعد از ظهر  توسط سها.مهدی | 
\سلام دوستان گلم

قطعه ی دیگری از شعر "آبی ،خاکستری،سیاه" از مجموعه شعری به همین نام از سروده های حمید مصدق:
 
 آبي خاكستري سياه(قسمت دوم)
 
چه اميدي ، چه اميد ؟
چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد
دل من مي سوزد
كه قناريها را پر بستند
و كبوترها را
آه كبوترها را
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد
در ميان من و تو فاصله هاست
گاه مي انديشم
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري
تو توانايي بخشش داري
دستهاي تو توانايي آن را دارد
كه مرا
زندگاني بخشد
چشمهاي تو به من مي بخشد
شور عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا
سطر برجسته اي از زندگي من هستي
دفتر عمر مرا
با وجود تو شكوهي ديگر
رونقي ديگر هست
مي تواني تو به من
زندگاني بخشي
يا بگيري از من
آنچه را مي بخشي
من به بي ساماني
باد را مي مانم
من به سرگرداني
ابر را مي مانم
من به آراستگي خنديدم
من ژوليده به آراستگي خنديدم
سنگ طفلي ، اما
خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت
قصه ي بي سر و ساماني من
باد با برگ درختان مي گفت
باد با من مي گفت :
” چه تهيدستي مرد “
ابر باور مي كرد
من در آيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم
آه مي بينم ، مي بينم
تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي
من چه دارم كه تو را در خور ؟
هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
هيچ
تو همه هستي من ، هستي من
تو همه زندگي من هستي
تو چه داري ؟
همه چيز
تو چه كم داري ؟ هيچ
بي تو در مي ابم
چون چناران كهن
از درون تلخي واريزم را
كاهش جان من اين شعر من است
آرزو مي كردم
كه تو خواننده ي شعرم باشي
راستي شعر مرا مي خواني ؟
نه ، دريغا ، هرگز
باورنم نيست كه خواننده ي شعرم باشي
كاشكي شعر مرا مي خواندي
بي تو من چيستم ؟ ابر اندوه
بي تو سرگردانتر ، از پژواكم
در كوه
گرد بادم در دشت
برگ پاييزم ، در پنجه ي باد
بي تو سرگردانتر
از نسيم سحرم
از نسيم سحر سرگردان
بي سرو سامان
بي تو - اشكم
دردم
آهم
آشيان برده ز ياد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بي تو خاكستر سردم ، خاموش
نتپد ديگر در سينه ي من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادي
نه خروش
بي تو ديو وحشت
هر زمان مي دردم
بي تو احساس من از زندگي بي بنياد
و اندر اين دوره بيدادگريها هر دم
كاستن
كاهيدن
كاهش جانم
كم
كم
چه كسي خواهد ديد
مردنم را بي تو ؟
بي تو مردم ، مردم
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي ، روي تو را
كاشكي مي ديدم
شانه بالازدنت را
بي قيد
و تكان دادن دستت كه
مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را كه
عجيب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
كاكش مي ديدم

من به خود مي گويم:
” چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ “
باد كولي ، اي باد
تو چه بيرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عريان كردي
و جهان را به سموم نفست ويران كردي
باد كولي تو چرا زوزه كشان
همچنان اسبي بگسسته عنان
سم فرو كوبان بر خاك گذشتي همه جا ؟
 آن غباري كه برانگيزاندي
سخت افزون مي كرد
تيرگي را در دشت
و شفق ، اين شفق شنگرفي
بوي خون داشت ، افق خونين بود
كولي باد پريشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه مي كردي هنگام غروب
تو به من مي گفتي :
” صبح پاييز تو ، ناميومن بود ! “
من سفر مي كردم
و در آن تنگ غروب
ياد مي كردم از آن تلخي گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اينك كوهي
سر برافراشته از ايمان است
من به هنگام شكوفايي گلها در دشت
باز برمي گردم
و صدا مي زنم :
” آي
باز كن پنجره را
باز كن پنجره را
در بگشا
كه بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز كنپنجره را
كه پرستو مي شويد در چشمه ي نور
كه قناري مي خواند
مي خواند آواز سرور
 كه : بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنيا را
نشمرديم هنوز
من صدا مي زنم :
” باز كن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، اكنون به نياز آمده ام “داستانها دارم
از دياران كه سفر كردم و رفتم بي تو
از دياران كه گذر كردم و رفتم بي تو
بي تو مي رفتم ، مي رفتن ، تنها ، تنها
وصبوري مرا
كوه تحسين مي كرد
من اگر سوي تو برمي گردم
دست من خالي نيست
كاروانهاي محبت با خويش
ارمغان آوردم
من به هنگام شكوفايي گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من مي خندي
من صدا مي زنم :
” آي با باز كن پنجره را “
پنجره را مي بندي
با من اكنون چه نشتنها ، خاموشيها
با تو اكنون چه فراموشيهاست
چه كسي مي خواهد
من و تو ما نشويم
خانه اش ويران باد
من اگر ما نشويم ، تنهايم
تو اگر ما نشوي
خويشتني
از كجا كه من و تو
شور يكپارچگي را در شرق
باز برپا نكنيم
از كجا كه من و تو
مشت رسوايان را وا نكنيم
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه كسي برخيزد ؟
چه كسي با دشمن بستيزد ؟
چه كسي
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آويزد
دشتها نام تو را مي گويند
كوهها شعر مرا مي خوانند
كوه بايد شد و ماند
رود بايد شد و رفت
دشت بايد شد و خواند
در من اين جلوه ي اندوه ز چيست ؟
در تو اين قصه ي پرهيز كه چه ؟
در من اين شعله ي عصيان نياز
در تو دمسردي پاييز كه چه ؟
حرف را بايد زد
درد را بايد گفت
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از تو
متلاشي شدن دوستي است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنايي با شور ؟
و جدايي با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشي
يا غرق غرور ؟
سينه ام آينه اي ست
با غباري از غم
تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار
آشيان تهي دست مرا
مرغ دستان تو پر مي سازند
آه مگذار ، كه دستان من آن
اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد
آه مگذار كه مرغان سپيد دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد
من چه مي گويم ، آه
با تو اكنون چه فراموشيها
با من اكنون چه نشستها ، خاموشيهاست
تو مپندار كه خاموشي من
هست برهان فرانموشي من
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند

آذر ، دي 1343
حميد مصدق       \
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 4:35 بعد از ظهر  توسط سها.مهدی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام دوستانه عزیز.امیدوارم که حالتون خوب باشه .سرافرازم میکنید که میایین به وبلاگم سری میزنید.

پیوندهای روزانه
تحفه.....ذکری
رز سفید
saman.m
سحری
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
خرداد 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
آرشیو موضوعی
دیوانگی
شعر
فال فروردینیها
در مورد اینترنت
عشق و هستی .ترسوواهمه
چشای دربه در..........با.....یک....
سحر.فقط خودم.
جاده قصه ما..هوای بارون و تگرگ .میزنه سیلی به گوشم
با بیکسیم ساختم ولی تو نبودی...ای خدای من
در بهار روشن از امواج نور
*زخمه شمشير رفيق درمون نميشه&
دانستنیهای کامپیوتر
بازم دلم گرفته...
درمورد کامپیوتر
پیوندها
بازم از خودم(سحر)
از خودمه اين وبلاگ(سحر)
بازم از خودمه اين وبلاگ(سحر)
mahsa
dine gomshodeye bashariyat..........mehdi&&&
از خواهرمه اين وبلاگ.ستاره جون
ويدا سيستم (حسين)
يك دوسته خوب وبامرام
جالبه اين سايت
انيميشني
انيميشني
انيميشني
انيميشني
انيميشني
سخنان حکیمانه و عاشقانه
امير جان"حسرت باتو بودن"
محسن سراج"اخبار تيم سرخپوشان فيروزكوه"
آلاچیق شعر و ادب عاشقانه"محسن"
`پارسا"انجمن شياطين منفور"
انصار مهدي"مهدي جان
شیهه ی آفاق
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM